هُرمِ زِمِستان

زندگی این روزها پر از دلتنگیست...

آنقدر خسته ی ازدحامِ تنهایی ام که دیگر توان سر بر آوردن از سیاهچاله های قلبم را ندارم...

گاه میگویم.‌‌.. بگذار بماند!

بماند هر آنچه بر دلم سنگینی میکند تا چرخ دنده های احساساتم ، زیر بارِ وزنِ بی اندازه ی اندوه دَر هم شکند...

و من بمانم و مشتی خاکستر که رها میشود در باد..‌.

و چاقوی خاطره ها را در قلبِ حسرتم فرو کنم تا روح دلتنگی از آن رها شود و در آغوش گذشته ها به آرامش برسد...

گذشته ای که پر از آدم های عاشق است و خالی از ترسِ باهم بودن...

گذشته ای که در آن لبخند ها اجازه ی دیده شدن داشتند و محبوس نبودند...

امروز تنها چشمها... جورِ آغوش و لبخند را میکشند...

امروز... آخرین روزهای زندگیِ عزیزانمان را از دور به نظاره نشسته ایم تا... خبرش بیاید!

سلامتی یا مرگ...

همینقدر بی رحمانه و تلخ... همینقدر تنها...

و حسرت است که از پیِ حسرت می آید...

.

کاش این روزها تموم بشن.‌..

برای شادی روحِ پدربزرگِ عزیزتر از جانم... و همه ی عزیزانی که این مدت یکی پس از دیگری از دست رفتند، فاتحه ای (یا صلواتی) عنایت کنید 🖤

۳ ۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

از خوشحال شدن؟!

پیش پیش خوشحال بشی ، کنسله!

کیا بهش اعتقاد دارن؟!

من علیرغم میل باطنیم دارم بهش اعتقاد پیدا میکنم...

قبلش فک میکردم خوشحالی حق هر آدمیه!

چرا نباید از شنیدن خبری که مدتها منتظرشیم خوشحال بشیم؟!

ولی بعدش فهمیدم... از «خبرش» تا «خودش» خیلی فاصله‌س!  :):

نمی‌دونم والا... یا خودمون چشم دیدن خوشحالی همو نداریم و سنگ میندازیم؟!

یا فلک بجای چرخیدن، عادت کرده به شکستن و چوبِ لایِ چرخِ زندگی شدن...!

به هر حال... تحمل دومی از اول خیلی راحتتره، قبول دارین؟! :):

امیدوارم همیشه دلتون شاد و لبتون خندون باشه از اتفاقات قشنگی که خودش و خبرش باهم بیاد تا هیچی نتونه جلوشو بگیره ^_^

.

آیین قشنگم، عشق نونا، روزای آخر نزدیک کنکورته و میدونم وبلاگ نمیای این روزاخواستم تولدتو تبریک بگم ولی کامنتاتم بسته بودی، ینی حسابی داری درس می‌خونی و زحمت می‌کشی ^_^

امیدوارم نتیجه ی تلاشهاتو ببینی و به هرچی میخوای برسی :))

 

۹ ۰

سلاااااامممممم

بعد از یه مدت طولانی یه شب نشسته بودم توو ماشین... یهو نمی‌دونم چی شد که اومدم وبلاگم!

به محض دیدن صفحه ی کامنتا، خاطره ها مث سونامی هجوم آوردن به روحم.

دوباره مث روزهای نوجوانی دلم خواست یه عاااالمه پست بذارم!

همون روزایی که هر چند ساعت یکبار پست میذاشتم و برام مهم نبود که پستام زیاد میشه و شاید کسی حوصله خوندنشو نداشته باشه...

همون روزایی که وبلاگ این و اون میرفتم و میگفتم «خوشحال میشم وبلاگ منم ببینید و دوستای خوبی واسه هم باشیم^_^ »

باورم نمیشه احساسات و اولویت های انسانها چقدر سریع و عمیق می‌تونه تغییر کنه...

اما چیزی که مهمه اینه که اونقدر روزای خوب داشتم اینجا که هر بار که میام یه حسرت بزرگ بخاطر نیومدنهای طولانی مدتم دارم...

و شادی عمیق از دیدن کسایی که هنوز هستن ^_^

مثل دوران نوجوونی هنوزم دلم عمیقا حرف زدن و آشنا شدن با آدمهای جدید و قدیمی و انواع اندیشه ها رو طلب می‌کنه... :)

به نام خدا، دوباره شروع میکنم...

با وجود تجربه ها تفکرها و اولویت‌های جدید... با وجود همه ی تغییرات عمیقم... هنوزم سرشار از حس نوشتنم... و اینجا خونه ی منه :))

 

 

۱۰ ۰

نشسته بودیم خونه ی مادر بزرگم (روز مادر بود)

خاله هام داشتن راجع به کادو روز زن صحبت میکردن که چیا گرفتن یا قراره بگیرن :دی

زندایی و دایی بزرگم(که عاشقشم) هم نشسته بودن

خاله کوچیکم به نقد از آقایون جمع(البته جهت مزاح و نه نزاع😁) گفت«آقایونی که کادو روز زن نگرفتن، با کادوی ولنتاین روی هم جمع بشه سختشون میشه هاا!»

دایی بزرگم«ولنتایم؟! ولنتایم دیگه چیه؟!؟!!؟!» (میدونستاااا خودشو زده بود به کوچه ی معروف! 😂)

بعد از اندکی تفکر ادامه داد«آهاااا لابد ولنتایم، یه تایم کوتاه برای آقایونه که بهشون داده میشه تا اونایی که فرصت نکردن کادو روز زن بگیرن، در این تایم جبران کنن و تا اون روز فرصت دارن!» :دی

ینی یک جا کادوی روز زن و ولنتاین رو باهم پیوند😂😂

البته ناگفته نماند که گویا داییم به مناسبت روز زن،ناهار درست کرده وقتی زنداییم خونه نبوده. یه ناهار عاشقانه ی خانوادگی😍(جالبیش اینجاست که چون داییم اکثر اوقات خونه نیست، اصلا با غذا درست کردن هیچ میونه ای نداره و همونم فرت و فرت زنگ میزده و از خود زنداییم میپرسیده😂)

ولی قبول دارین که در عین سادگی، قشنگ و عاشقانه‌س؟! :))

.

میخام بگم...

ولنتاین روز عشقه، نه مبادله ی کالا به کالا!

روز عشق رو باید عاشقی کرد...

باید توو هوای هم ، عشق رو نفس کشید...

باید صادقانه عاشق بود...

.

حالا درسته کادو هم بی تاثیر نیست (😅) و اگه شرایطش باشه سوپرایز کردن خیلی هم عالیه!

ولی سعی کنین به هر طریقی شده، یه همدیگه «حال خوب» هدیه بدین...

این در اولویته...

با کادو یا بی کادو!

:)

.

ولنتاین، روز عشق، مبارک همه تون باشه، حتی شما سینگل عزیز ^_^

همه میتونن عاشق باشن... چه عشقی قشنگ تر از عشق به خودت؟!😉

چه وقتی مفید تر از وقتی که خودت واسه خودت می‌ذاری؟!

واسه خوشحال کردن خودت...

حال خوب خودت...

هوم...؟! :))

۱۱ ۰

نمی‌دونم چرا یه دفه ای دلم خواست این سالی که گذشت رو جمع بندی کنم

کی گفته جمع بندی مختص اول یا آخر ساله؟!

یا روز تولد؟!

اصن هرجا حس کردی ذهنت بهم ریخته شروع کن به جمع کردن آنچه گذشت قسمت هایی از سریال زندگیت که فک میکنی می‌تونه به دردت بخوره! D:

پارسال همین موقع داشتم فک میکردم که چطوری دانشگاه رو بپیچونم و از اول اسفند برم؟! ولی امسال دلم میخاد کاش بازم میدونستم برم سر کلاس، حتی با وجود جک های بی مزه ی استاد انگل و میکروب... یا کلاس آقای استاد تاریخ، که مادرانه واسمون قصه میگف تا خوابمون ببره... یا خانوم استاد بیوشیمیمون که انصافا عجب چیزی بود 😂 ولی خیلی بداخلاق بود 😅

از اونجا ب بعدش اتفاقای قشنگ زیادی افتاد... مهمترینشونم سلامتیمونه...

و اینکه من تقلب کردنو یاد گرفتم بالاخره 😅

و خاطره های تلخ و شیرین زیادی که باعث شد مث برق و باد فاصله ی بهمن تا بهمن سپری بشه...

کلی فیلم دیدم این مدت!

یه کم هم دختر خوبی شدم😅 (شایدم چون خیلی وقته تعاملات اجتماعی نداشتم، احساس میکنم که اخلاقم خوب شده⁦🤦🏻‍♀️⁩)

چند ماه اخیر هم درگیر تولد های پی در پی اعضای خانواده بودم و درحال حاضر درگیر امتحانات پایان ترم!

و بعد از اونم قرارع خودمو درگیر یه دردسر بزرگ کنم که به هیچ عنوان قول نمیدم یا رویابافی نمیکنم که این دفه با دفه های قبل فرق داره! چون کاملا محتمله که دقیقا مثل همیشه باشم...(هرچند که امیدوارم تغییر کنم...!)

.

امروز امتحان پرستاری مادران و نوزادان رو داشتیم. چند روز پیش مامانم کتابمو برداشته و شروع کرده به خوندن!

گفتم مادرِ من! اونا تخصصیه شما متوجه نمیشین D:

گفت : من تجربه شو داشتم و بهتر از تو متوجه میشم! :|

خندیدم و گذاشتم کار خودشو بکنه ^_^

ولی امروز که سر امتحان داشت سوالا رو بیشتر از خودم جواب میداد فهمیدم که وااااقعا تجربه پدرِ علمه(یا مادرِ عامه به هر حال علم، زاییده ی تجربه‌س😅)!😂😂😂

خلاصه که بازم مچمو خوابوند! 😅😂

۶ ۰

هر از چندگاهی، وقتی از یه مرحله به مرحله ی بعدی زندگی پرت میشی

از مراحل بحرانی و شاد و غمگین زندگی بدون وقفه میگذری

ممکنه احساس کنی افسار زندگی از دستت در رفته!

من الان توو یه همچین حالی ام...

کاری به خوب و بد گذشتنش ندارم ، ولی یه جوری گذشته که نتونستم خودمو توو آینه ببینم یا به یه اِستِپ خاصی برسم و موقعیتمو بررسی کنم

واسه هر کسی ممکنه اتفاق بیوفته

اگه خوش گذشته باشه که شارژ کافی واسه سبک سنگین کردن شرایط داری

ولی اگه بد گذشته باشه ممکنه خسته باشی از بحران های متوالی

به هر حال، بحران صرفا به معنی شرایط بد نیست! به معنای شرایطیه که برای آدم جدیده و آدمو به چالش می‌کشه.

حالا من... بعد از گذروندن چندین بحران متوالی... تصمیم گرفتم دوباره افسار زندگیمو دستم بگیرم و دوباره حواسم به خودم باشه

اینجور مواقع تغییر لازمه

ترک عادت

یا به وجود آوردن رفتارهای سازنده

تغییر محیط

یا وفق داده شدن با شرایط

یکی از چیزای خوبی که تصمیم گرفتم دوباره وارد زندگیم کنم، وبلاگمه که مدتهاست ازم دوره... حداقل هفته ای یه پست :)

و این خودش یه کمک بزرگه برای جمع بندی کردن خودم در هفته ای که گذشته

این هفته دوباره درسامو شروع کردم برای امتحانات پایان ترم که بهمنه

تصمیم گرفتم عکسامو جمع کنم و چنتا میکس درست کنم

و آخر اینکه دیزاین اتاقمو تغییر بدم :))

مشتاقانه منتظرم ببینم این هفته قرارع چقدر از هدفامو به سرانجام برسونم...

تازگیا یاد گرفتم که مکتوب کردن چیزایی که توو ذهنت میگذره ، کمک بزرگی به واقعی کردنشون می‌کنه...

درواقع قبلا میدونستم اینو، ولی یه مدت فراموشش کرده بودم😅

یه کمکی هم میخام از شما دوستان عزیز، اونم اینه که تا جایی که میتونید پیشنهاداتی که بنظرتون ممکنه سازنده یا اصلاح کننده باشه رو برام بنویسین :) من آدم انتقاد پذیری ام😅

ممنونم که با وجود کمبودهایی که دارم، و نبودن های طولانی مدتم، هنوزم کنارمین :))

 

۵ ۰

به گناهِ بی گناهی محکوم بودن واقعا وحشتناکه...

هم می‌دونی کاری نکردی... و هم نمیدونی چیکار باید بکنی و از چی باید تبرئه شی!

حالا با همه ی وجودم این بیت رو حس کردم...

  من را به گناهِ بی گناهی کشتی.     بانوی شکار! اشتباهی کشتی... :):

دلم تنگ شده بود واسه نوشتنِ حتی همین دو خط... :):

۱۱ ۰

نشانم میدهی عشق را

از تپش برق در نگاهم وقتی می‌بینمت

از بی حواسی های بی هوا

و لبخندهای گاه و بیگاه

و بوسه های ناگهانی...

نشانم میدهد دنیا...

نشانم می دهد که میشود شجاعانه دل را روانه ی دریای عشق کرد

بی آنکه از نابودی اش بترسی!

عشق اگر حرف حساب سرش میشد، می آمد و سرجایش می‌نشست

نه آنکه چنگ بیندازد و قلبهارا جابجا کند و از این بگیرد و به آن بدهد!

عشق اگر حرف حساب سرش میشد...

اشکهایم را قاطی لبخندهایم نمی‌کرد

نمی‌گذاشت دلتنگت بشوم...

نمی‌گذاشت دوری ات عذابم بدهد

وقتی که می آیی... دست و پایم را گم میکنم

لبخند که میزنی، جهان متوقف میشود انگار

نزدیکتر ک میشوی قلبم می ایستد!

عشق اگر عقل توی کله اش بود... میفهمید که اینهمه احساس در قاب کوچک من شاید نگنجد!

اگر میفهمید، مرا تا این اندازه پر از تو نمیکرد!

می‌گذاشت پنهانت کنم... درون خودم... برای خودم...

عشق اگر جَنَم داشت ، باید خودش عاشق میشد...!

 

 

۸ ۰

واو!

چقد دلم تنگ شده بود!

میدونی چند وقته میخام بیام و نمیشه؟!

یه چیزی نمی‌ذاره!

ولی تصمیم گرفتم با ترسهام روبرو شم

بیان برام پر از خاطرات غم انگیزه...

نشونت میدم ک میتونم خاطرات جدیدی خلق کنم

ک غم دیروز رو بشوره ببره... و غم‌های جدیدی ب وجود بیاره😅

قبول دارین ک زندگی همیشه یه غمی توش هست دیگه؟!! مگ ن؟!؟!😉

چقد خوشحال شدم بعد از چندین ماه ک برگشتم چن تا کامنت حال خوب کن داشتم هنوز :))

قبول دارین بدترین چیز اینه ک هیچ کامنتی نباشه؟!؟! احساس وحشتناکیه! تجربه کردم ک میگم😂

خوشحالم ک اینجا خونه ی منع و در خونه‌م همیشه ب روی من بازه...

میخام از صفر شروع کنم... ایده بدین ^_^

در اولین قدم یه قالب خوب پیشنهاد بدین😅

دلم واسه همیشگیا شدیدا تنگ شده و شدیدا مشتاق آشنایی بیشتر با دوستان عزیزی هستم ک جدیدا تشریف آوردن :))

۴ ۰