همهمه...

  • ۱۸:۱۴

یه وقتایی دلم میخاد داد بزنم...

یه جوری که همه ی دنیا بشنون...

یه جوری ک سقف آسمون بلرزه...

با همه ی وجودم داد بزنم "تمومش کنین!"

  • ۴۸

محکومٍ عشق

  • ۱۸:۰۸

دلیلِ دل شدی و بی دلیلِ بازی عشق

مرا به قاعده ای سخت میکنی محکوم


دچار دلهره ای گنگ می شوم اما

به آتش نِگَهت عشق می شود مفهوم


  • ۵۶

خوبه...!

  • ۰۹:۴۴


اصلا مهم نیست بعدش چی میشه...مهم اینه ک هنوز صبحه!

تا غروب چند ساعتی مونده و توو این چند ساعت ، میشه به چندین روش زندگی کرد!

 

.

 

اینکه چشماتو ببندی و یه قدم ب سمت پرتگاه زندگی برداری ، احمقانه س!

تا پرتگاه هنوز کلی راهه!

تا اونجا وقت داری یه جفت بال بسازی...

و به جای سقوط...پرواز کنی و اوج بگیری!

پس چشماتو باز کن!

 

  • ۵۷

کاش...

  • ۱۱:۰۸

یه روز بیدار شم...

ببینم اون هنوز خوابه...

بهش لبخند بزنم و پیشونیشو ببوسم و آروووم توو گوشش زمزمه کنم...

"بلخره تموم شذ...بلخره مال خاک شدی...!"

و آروم از جسم خودم ک رو تخت خوابیده فاصله بگیرم...

چند دقیقه ای نگاهش کنم و بعد...

رومو برگردونم و برم...یه جوری ک انگار هیچ وقت نبودم...

  • ۸۶

...!

  • ۱۵:۵۹

حرف برای نگفتن بسیار است...!

آنقدر که میتوانم به اندازه ی تمام سه نقطه های دنیا...

سکوت کنم...

Y.G.R

  • ۷۶

خسته ام!

  • ۱۲:۳۱

کاش میتوانستم این کوچک تپنده را چند روزی رها کنم در خلوتش...

بی آنکه نگران غرق شدن باشم...

دریا را در آغوش بگیرم...

  • ۱۰۶

سه تصویر...100 روز!

  • ۱۷:۳۸

سه تصویر نوشتم(!) خیلی وقت پیشا...

از روز اولی ک وبو افتتاح کردم میخوام بذارمشون ولی نمیشه!

موقع نوشتنشونم خیلی اذیت شدم...آخرشم نمیدونم چجوری شده!

الان صد روز از تولد وبلاگم میگذره...!

صد روزه شدیم!

  • ۹۴

چرند نویس + ماجده

  • ۱۶:۴۲

کیبورد خرابه و انگشتامم یخ زده...

دارم دونه دونه با ماوس رو حروف کلیک میکنم...

دلم میخواس ازون پستای طولانی ک یهو همه ی درونو میریزه بیرون بذارم ولی...

نمیشه دیگه!

درونم انقدر پُره ک اگ بریزم بیرون ، همه جا پُر میشه از درونِ من!

حتی حالشو ندارم پاشم یه چیزی بخورم ک خون ب مغزم برسه لاقل خُل بازی در نیارم انقد!

امروز فشار زیادی رو تحمل کردم...

و هنوزم میتحملم ولی...

بلخره تموم میشم! یا اینکه تمومش میکنم!

تخم مرغ عزیزم قرار بود آب پز شه...ولی انقد ک حال نداشتم برش دارم از رو گاز ، تبخیر شد! :دی

حس کردم باید یه چیزی بنویسم...دلتنگیه دیگه! ممنون ک تحمل میکنین منو :)

حتی اونقدری مغزم کار نمیکنه ک یه عنوان بذارم!


  • ۸۵

آشوبم...آرامشم تویی...

  • ۱۶:۰۸

آرام...میدونم اینجایی..

به طرز عجیبی نگرانت نیستم...

چون ب قولایی ک بم دادی ایمان دارم...!

اگه ب زمان نیاز داری فقط بگو...

بگو تا این جمعیتو از نگرانی درارم...

تا نشونشون بدم هیونگم قوی تر از این حرفاس... :)

من باورت دارم آرام...

تو برمیگردی...

واسه دلگرمی منم ک شده فقط یه لبخند خصوصی بفرست تا بدونم مثل همیشه هستی... :)

باشه؟

ما منتظرت هستیم... ما ینی همه ی اونایی ک دوستت دارن و میخان ک برگردی...

ما ینی یه دنیا رفاقت...اینارو میدونی ک! هوم؟؟

  • ۴۸

تولدت مبارک + پینوشت

  • ۰۱:۴۹
آرام عزیزم...خیلی خوشحالم ک بلخره ب دنیا اومدی!
آخه ماه پیش ک بت تبریک گفتم ، گفتی هنوز ب دنیا نیومدم!
منم تصمیم گرفتم لحظه های آخری ک اینجام ، پست تبریک تولدتو بذارم :)
هیونگ مهربونم...تولدت مبارک...
امیدوارم هرروزت بهتر از هر روز باشه ^_^
بودنت یکی از باارزش ترین دارایی هامه! :)



+الان ک دارم این پستو مینویسم ، در نیمه شب سردی از مهر ماه ، درحال لرزیدن از سرما میباشم...
از چند نفر توو کامنتا حلالیت طلبیدم...و با بعضیا خدافظی کردم...و با بعضیا هم دلم نیومد خدافظی کنم...
مطمئنا وقتی این پست منتشر بشه ، من شدیدا دلتنگتون شدم...چون از همین الانم این دلتنگی رو حس میکنم...
دلیل اینکه امشب پست خدافظی نمیذارم ، اینه ک همیشه اینجور موقعا میمونم ک چی باید بگم!
خصوصا الان ک سرما هم نمیذاره انگشتام و مغزم باهم همراه بشن!


++میگن باید سنگ بشم...امروز برام سخته شدنش!


+++دو فنجان قهوه می ریزم
یکی برای من
یکی برای احساسم...
هر دو یخ کرد!
به گمانم من و احساسم
از من به دَر شدند...!
Y.G.R

++++بی حسی سخته...درد داره...ولی بعدش دیگه چیزی حس نمیکنی...حتی دردو!! :)



+++++ همه چیز درست میشه... : اِلا من!! :دی

امروز : 24 مهر 1397
  • ۱۰۵
۱ ۲ ۳ . . . ۶ ۷ ۸
شعرهایم را می نویسم

و بعد...

میسوزانمشان!

حرف زدن با آهن های آدم نما

از سوت زدن کنار سوت قطار هم...

بیهوده تر است...!

Y.G.R
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan