هُرمِ زِمِستان


دیشب یه شب بود!(قاعدتا روز نمیتونسته باشه!)

ولی خیلی چیزا مث روز برام روشن شد!

۱۲ ۰

پُر از حس خوبم ^_^
حس خورشیدی که آروم آروم به آسمون رنگ میده...صورتی...طلاییی...عشق...
حس نفس کشیدن هوایی که بوی مهر میده...
حس امید...حس زندگی...
حس اینکه میتونی یه روز بیشتر آدمایی که دوسشون داری رو ببینی...
حس یه فرصت دوباره واسه بخشیدن و بخشیده شدن...
۶ ۰
یه میزِ گردالیِ سفیدِ چند سانتی متری!
یه خودکار آبی هم وسطشه!
چقدر آشناس این فضا...!!
یه حسی میگه اینجا خیلی چیزا نوشتم! پس چرا انقدر غریبه س باهام؟؟!!
انگار هیچ وقت پشت این میز ننشستم و این خودکارو دستم نگرفتم!
چقدر دور به نظر میرسه این فاصله ی چند سانتی...!


+یه وقتایی آدم یه چیزی دلش میخاد...ولی نمیدونه چی!! مزخرف ترین حالت ممکنه این حال!
++به یه زلزله ی عظیمِ درونی محتاجم!! یه چیزی که منو سخت تکونم بده...یه چیزی ک نگاه خالی و بی روحمو بکشونه سمت خودش و یهویی رنگ بگیره زندگیم...
۱۰ ۰

مُحرم امسال ، مث محرم هرسال نیست!

یه جورایی عجیب طوره!(البته مطمئن نیستم ک چون مث هرسال نیس عجیب طوره یا چون عجیب طوره مث هرسال نیست!)

درواقع مشکل از محرم نیست! اصن شاید این یه مشکل نیست!

هنوز اولشه ولی از همون روز اول...هر وقت سعی کردم به بالایی وصل شم ، حسم مث وقتایی بود ک دارم این جمله رو میشنوم"دستگاه مشترک مورد نظر...خاموش میباشد!"

۸ ۰

واژه ها خاطره سازن...ب همون میزان ک کنار هم بودنا...نگاه ها...لبخندها...و خیلی چیزای دیگه خاطره سازن!!

اینجا...خیلی از خاطره هامون با همین واژه ها ساخته میشه...

ن تنها اینجا...بلکه هرجای دیگه ای!!

باید حواسمون باشه چجوری از واژه ها استفاده کنیم...

باید وقتی میخایم از یه واژه استفاده کنیم...قبلش خوووووب بهش فکر کنیم...

حواستون به واژه ها باشه!!!

یه وازه ی کوچولوی کوچولوی کوچولو هم میتونه خاطره های سه حرفی بزرگی بسازه!!

به روشنیِ عشق...یا به احمقانگیِ قهر...




+خوشحالم که برگشتی... :)

۵ ۰


آینه را آب دادم

حالا بیش از پیش در خاک حقیقت ریشه می دواند

و برق آن روشن تر از همیشه مرا میسوزاند...

کاش به جای دامن زدن بر آتش حقیقت

گل هایم را آب میدادم!

که همیشه لبخند می زدند

و تمام دنیایشان...

گلدان کوچکشان بود...!

Y.G.R

۱۴ ۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید


غلط است آن که گویند به دل رَه است دل را     دل من ز غصه خون شد! دل تو خبر ندارد...

۱۴ ۰


امروز اون کتاب شعرای خیام هم تموم کردم...کلن اشعارش یه جوریه ک یا میگه برو می بخور(یه جورایی همون اپیکوریسم خودمون!)... یامرگو میکوبونه تو سر آدم و همش میگه رفتم کوزه فروشی و کوزه ها همه از خاک جنازه ها بودن که در واقع جنازه ها همون زنده های گذشته بودن در نتیجه ما کوزه های فردا خواهیم بود!!

۹ ۰

تو جرئت داری برگرد!!

یه جوری با اره برقی ب 540 قسمت نامساوی نصفت میکنم ک بفهمی بی خدافظی رفتن چقدر کار بدی میباشد!!

قرارمون این نبود آجی...

دلم برات تنگ شده...



واقعا چرا وارد فاز رفتن شدن همه؟؟

بذارم منم برم خیالتون راحت شه؟؟ -_-

۷ ۰