اولین چالش! "450 درجه فارنهایت"

  • ۱۱:۳۰


من پیش از آنکه در آغوش پدرم نفس بکشم...عطر کتابهایش را نفس کشیده ام...

قبل از آنکه او بالای سرم باشد...کتابها بالای سرم بودند(ک مهمترین آنها قرآن بود)

کتابهایی ک دور تا دور اتاقم را پُر کرده بودند (پیش از آنکه من تصرفش کنم و صدای گریه هایم گوش فلک را کر کند ، کتابخانه ی آرام پدرم بود!)

از وقتی رنگها را تشخیص دادم ، جلد قهوه ای کتابی قطور و قدیمی را به یاد دارم که هرشب سوار بر دستان پدرم می آمد...ذهن خسته ام را می بُرد به سرزمین رویا و قبل از خواب ، بیداری عمیقی مرا فرا می گرفت...

اما گویا سرنوشت...چشم دیدن آرامشم را نداشت...!

وارد دنیای دیگری شدم اما کتاب را رها نکردم...یا شاید هم او بود ک پا به پایم می آمد...

اینبار کس دیگری برایم کتاب میخواند که تفاوتش با عاشقانه های پدرم زمین تا آسمان بود...!

چند سالی هم بود که کتاب آبکی می خواندم!

و چند سالی حتی همان را هم نخواندم...

و بعد از چندین سال...کتابی خواندم که...نه آموزنده است و نه هیچ نکته ی مثبتی درونش پیدا می شود...و نه مثل کتابهایی که در این چالش دودم پُربار است!

به هرحال سنی ندارم و برای خواندن لیست کتابهایی که تعیین کرده ام ، اگر به مقدار لازم و معمول زنده بمانم...وقت هست...!

کتاب مسلخ روح!

هیچ شرحی راجع ب کتاب نمی دهم...کوتاه ، مبهم و بدون شرح! مثل خود من...!

و اصلا پیشنهاد نمیکنم که بخوانیدش!به جای آن میتوانید کمی چشمهایتان را ببندید و به موسیقی های آرامبخش و روح نواز گوش کنید! :)

اما میتوانم کمی اندر احوالات خودم بعد از خواندن این کتاب بگویم...

حس آرامشی عمیق ، که ناشی از هم ذات پنداری با شخصیت اصلی کتاب بود...

ترسی مبهم و سرمایی تاریک...بازهم به همان دلیل!

علت دیگری که از کتاب خوشم آمد توصیفات عمیقش بود ک حس انزجار را در تمام وجودم القا میکرد...شاید هم آنچنان عمیق نبوده باشد و ای حجم از تاثیر گذاری اش بخاطر کم عمقی و تاثیر پذیری من بوده باشد!

و اما...

چون این چالش حرکتی مثبت و فرهنگ ساز است ، فکر میکنم بهتر است کتاب مثبتی را هم معرفی کنم...این یکی هم بسی تاثیرگذار است...!

کتاب وقتی نیچه گریست...


با تشکر از آقای تد بخاطر شروع این چالش و آقای مردد به خاطر این دعوت که بهانه ای شد کمی هم دردودل کنم :)

من هم از طرف خودم دعوت میکنم از دوستانم علامت سوال و سراسر گنگ و دیگر اعضای خانواده ی دیالوگی ها



+نمیدانم چرا(به قول خودمان) کتابی نوشتم...! :دی

++به امید روزی که نویسنده ای باشم که کتابی از من...و یا حتی خطی از نوشته هایم...تاثیر گذار باشد! (تازه دیروز اسباب بازی هایم را دور ریختم! این را گفتم که یادم بماند از حوالی ما هنوز بوی قرمه سبزی و شیر می آید!) :دی

+++اینگونه نویسی برایم جالب است...! خوشمان آمد!! ^_^


بعدا نوشت : عیدتون مبارک...من ک عید ندارم امسال...ولی امیدوارم ب شما خوش بگذره و شاد باشید! :)

بعداتر نوشت : لینک هارو یادم رفته بود بذارم :دی اضافه شد!

یک علیرضا
:)
:))
سراسر گنگ
چرا عید نداری ؟
مطلب بسی خوب نوشته شده بود . تو دیالوگ باید راجبه بالابرپن اعتماد به نفست بنویسم چون واقعا قابلیت های زیادی داری

تا جایی که تونستم از این چالش فرار کردم اما انگار دیگه راه فرار نیست
چون چند وقته زدم رو فاز مردم گریزی...!
مرسیتَم ^_^


خخخ...بلخره گیرت انداختم! :دی
سراسر گنگ
من که کلا مردم گریزم
هعی...شما جوونای امروزی همینین دیگه!
دو دقه ب حال خودتون بذارنتون میریزین مجازی!
برو بیرون یه بادی به کله ت بخوره پسرم! :دی


کیبوردم خرابه :(
سراسر گنگ
مردم گریزی الزاما به معنای جمع گریزی نیست
آدم گریزی ب معنای جفتشه!
من کلن رابطه خوبی با آدما ندارم! :|
فاطمه سادات داوری
خیلی هم عالی
^_^
تو شرکت نمیکنی؟
فاطمه سادات داوری
در مورد چی است توضیح بده
کتابی ک خیلی روت تاثیر گذاشته معرفی کن...رو اسم آقای تد کلیک کن...اونجا توضیحات کاملش هست...شرکت کردی هم بش بگو به لیست اضافه ت کنه :)
سراسر گنگ
بازهم آدم گریزی به معنای جمع گریزی نیست الزاما
جمع گریزی چیه ب نظرت؟
فاطمه سادات داوری
ممنون
خواهش میشود :)
بانو ...
عالی بود 
عید شما هم مبارک :)
ممنونم^_^
سراسر گنگ
ادم تو جمع نره .
جمع تشکیل شده از چی؟
Siamak Bagheri
^_^
^_^
مرتضا دِ
شما همون کتابی ننویس :)
تجربه بود دیگه!
اگ حس میکنی ضعیف نوشتم بم بگو تا بیشتر بنویسم که ضعفم برطرف شه!
مرتضا دِ
نه اتفاقا
من کتابی ننوشتن رو بیشتر دوست دارم 🍎
آها ازون نظر! :)
کتابی نباشه صمیمانه تره ^_^
فاطمه :)
:)
:)
چالش جالبیه...شرکت نمیکنی؟
خانوم خانوما :)
:))))
^_^
aram
خب اولن نوشته هات روی من و خیلیها تاثیر مثبت میذاره حتمن یه نویسنده ی عالی و البته خل خواهی شد میدانم...بعد اینکه چه کتبایی خوندی یاسمنم o_O آورین.... راستی اون جمله ی :" قبل از خواب بیداری عمیقی مرا فرا می گرفت " رو خیلی دوس داشتم*-* چرا اسباب بازیاتو دور ریختی آخه؟ من هنوزم دارمشون ..بعضیا رو.. عروسکامو خیلی دوست دارم...نگهشون میدارم که کودک درونم همیشه ذوق مرگ شه وقتی میبینشون^_^ راستی عیدت مبااااااارکککککک^_^ چرا عید نداری ؟؟؟!!!-_-
راجب عید نداشتنم...قراره توو یه پست واضحتر شرح حال بدم...
مرسی ک امید میدی...ولی یه کمِ خیلی زیاااااااااااااادی اعتماد بنفس لازم دارم...و اینکه اصن نمیدونم چجوری باس اقدام کرد؟!
مقداریشونو دور ریختم ^_^
کتاب " مَسلَخِ روح "!
aram
نمیدونم چرا این اعتماد به نفس اینقده با ماها غریبی میکنه! اصن نیمیاد پیش ما! هیییییع... آورین ..اسباب بازی خوبه ^_^
عاره والا!
خخخ
علیــ ـرضا
چه قلمی :) 
چه چالشی :) 
^_^
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
شعرهایم را می نویسم

و بعد...

میسوزانمشان!

حرف زدن با آهن های آدم نما

از سوت زدن کنار سوت قطار هم...

بیهوده تر است...!

Y.G.R
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan