خیام جان!

  • ۱۱:۰۴


امروز اون کتاب شعرای خیام هم تموم کردم...کلن اشعارش یه جوریه ک یا میگه برو می بخور(یه جورایی همون اپیکوریسم خودمون!)... یامرگو میکوبونه تو سر آدم و همش میگه رفتم کوزه فروشی و کوزه ها همه از خاک جنازه ها بودن که در واقع جنازه ها همون زنده های گذشته بودن در نتیجه ما کوزه های فردا خواهیم بود!!

شعرهایم را می نویسم

و بعد...

میسوزانمشان!

حرف زدن با آهن های آدم نما

از سوت زدن کنار سوت قطار هم...

بیهوده تر است...!

Y.G.R
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan