چوب!

  • ۱۶:۳۱


سلام!

این منم!

عمیقا وسیع و گسترده!!

شاید خدا مرا از گِل های اضاف آمده اش ساخته...

شاید قرار نبود وجود داشته باشم...

اما نه!!

آینه ی شکسته...

  • ۲۰:۰۶


امشب آینه باران است ، ماه در آغوش آینه ها در دل ظلمت میبارد...

و من دیدم ، همه ی تصاویر تلخی را که قبلا ندیده بودم...

  • ۳۳

خالی ام کن...!

  • ۱۹:۳۲


کاش گاهی به دیدارم می آمدی...

این گونه که هر شب می آیی هم من خسته می شوم و هم تو!!

لااقل شب ها مرا با ستاره هایم تنها بگذار...

تیر... مرداد... شهریور...!

  • ۱۷:۱۸

آسمان را تیر باران می کنم...

لمس آرامش...

  • ۱۶:۲۸


فرار..!

  • ۱۴:۴۸

هرچی فکر میکنم میبینم در حال حاضر بهترین و راحت ترین کاری ک میتونم واس فرار ازین وضعیت انجام بدم زن گرفتنه!!

یه خانومِ خوبِ خونه دارِ خانومِ خانوم!! ^_^

ولی بم زن نمیدن ک...! ://

کی به یه بی کار ک خونه و ماشین ک هیچی...حتی اجازه ی تنهایی فکر کردنم نداره زن میده آخه؟؟؟!

تازه اگه همه ی موارد و جور کنم...حتی اگه مهریه رو هم خیییییییلی بالا تعیین کنیم بازم بم زن نمیدن!! :((

خیلی بخان بم لطف(!) کنن یه شوهر بم میدن!! -____-

عاقا من زن میخاااااااااااااااام...

بیاد برام غذا بپزه...!!

سه روزه هیچی نخوردم! :دی

.

+فک کنم دیگه مغزم تبخیر شده...!!! :دی

+یه نفرم نداریم بیاد یه لیوان آب بده دسمون توو این گرما!! :((

آرامم میکند...!!

  • ۰۲:۰۱


آهو در گُل...!!

  • ۲۲:۳۶

یه اتفاق عجیب ولی باور نکردنی افتاد امشب...!!

بابام دفترمو دید!! همون دفتری ک نوشته هامو توش نوشتم!!

هیچی دیه!! من هرچی عین مرغ سر کنده ی یک پا ک در حال سرخ شدنه اینور جلز و ولز زدم ک نخوندش نشد!!

میگم بابا...حریم خصوصی و ازین حرفا را میدانی چیست؟؟ :دی

بم میگه انتَ و مالکَ لِاَبوک!! O_o

هیچی دیه!! عین آهو توو گُل مونده بودم!! :/

نمیدونستم چیکار کنم!!

انقدر رو مغز پدرم راه رفتم و تمام تلاشمو کردم ک عصبیش کنم...ولی ازونجایی ک من دخترشم دیه فولاد آبدیده شده بود!! :دی

با نهایت آرامش لمیده بود رو مبل و تا آخر دفترمو خوند!!

تهشم دفترو بست و چند دقیقه ب افق نگریست!!

گفتم باباجونی حالا ک ب حرفم نگوشیدین و خوندینش خو یه نظری بدین لاقل!!

گف باس تک تک بررسیشون کنیم!!

ذووووووووووووق کردم عین آهو!!

ولی بعد از اندکی تامل...یادم اومد ک متن عاشقانه هم بود توو دفترم!!! o_O

حالا من جوجوری ثابت کنم عاشق هیچ آهویی نبودم اونموقه؟؟!؟!؟ -_-

.

+دلیل اصلی این ک نمیخاستم بخونتشون اینه ک بابام خودش شاعره!! بعد خجالت کشیدم ک متنای منو بخونه شک کنه من دخترشم!! :دی امیدوارم خوب بوده باشم ب نظرش! ^_^

آی آدمها...!!

  • ۱۸:۴۷

با دیوانگی هایم...

حصاری میکشم در برابر تمام احمقانه های زمین...

مبادا گردی از آن آسمان خیالم را بیالاید

در سرزمین خیالم...

هر لبخندی شروع عاشقانه ایست بی پایان...

هر قطره ی اشک ، چکیده از احساس است...

هر حرفی ، برآمده از حقیقت است...

و هر قولی ، قله ایست از اطمینان!

در آسمان خیالم ، ابر ها فقط برای من میبارند...

خورشید فقط بر من میتابد

پرندگان خیالم هر کجای این آسمان هم که باشند ، باز بر بام خاطرات من می نشینند

در سرزمین خیالم جایی برای آدم ها نیست!

آن ها همان احمقانه های بی شمارند که گاه آرامش سرزمینم را در هم میشکنند...

و تمام اشک ها و لبخند های سرزمینم با هم فرو میریزند...

و من ، به جنون میرسم از این آوار...

کاش می توانستم فریاد بزنم...آی آدمها!!!

احمقانه هایتان ارزانی خودتان!

همه را بردارید و از ساحل آرامشم بروید!نمی خواهم دیگر دست هیچ کدامتان مرا از امواج تنهایی بیرون بکشد...

اهدای عشق...

  • ۱۲:۳۷

چه لذتی بالاتر از این

که پایان زندگی ات ، آغاز دوباره ی چندین زندگی باشد

و در عین نبودن...هنوز هم باشی!

لابه لای چندین زندگی...

لابه لای چندین عشق...!!


+بعد از شهادت ، مرگ مغزی بهترین مدل رفتنه... ^_^

۱ ۲ ۳ . . . ۴ ۵ ۶ ۷
شعرهایم را می نویسم

و بعد...

میسوزانمشان!

حرف زدن با آهن های آدم نما

از سوت زدن کنار سوت قطار هم...

بیهوده تر است...!

Y.G.R
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan