a MUSIC CRAZY from DAGHAN PLANET

a MUSIC CRAZY from DAGHAN PLANET

شعرهایم را می نویسم

و بعد...

میسوزانمشان!

حرف زدن با آهن های آدم نما

از سوت زدن کنار سوت قطار هم...

بیهوده تر است...!

Y.G.R

آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
پیوندها

رهگذر


ای که از کوچه ی ما میگذری! رهگذری؟

۳۲ نظر لایک ۱۶ ۱۲ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۰۶
❤❤ EXOYAS ❤❤

کلی حرف نگفته دارم...

کلی دلتنگی...

کل حس خوب و بد...

کلی گله و شکایت و حتی وعوا!!

تا دیروز ک کیبورد نداشتم...

ولی الان حوصله ندارم...!!

حجم عظیمی از حرف تو کله م وول میخوره ک حتی خودم وقتی نوشتمشون حوصله دوباره خوانیشو نداشتم!! چ برسه ب شما...!

.

پیرو پست قبل...بیاین بهم بگین چنتا شد؟؟ بر اساس آمار های قطعی(!) 14 تا دیگه مونده...

۱۶ نظر لایک ۵ ۱۲ شهریور ۹۷ ، ۰۸:۵۴
❤❤ EXOYAS ❤❤
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۹ شهریور ۹۷ ، ۰۷:۵۰
❤❤ EXOYAS ❤❤

چرا وبلاگ؟

ما آدما معمولا دور خود واقعیمون (به هر دلیلی) یه سری دیوار میکشیم که رد شدن ازشون حتی گاهی واسه خودمونم سخته...واسه همین بعضی وقتا خودمونو گم میکنیم. اینجا یه دیوار به منِ درونِ هرکس نزدیکتره...و گرمای این نزدیکی از پشت ای صفحه ی سرد هم حس میشه...اینجا مجبور نیستیم تظاهر کنیم...رفاقتا و کنار هم بودنا اینجا حتی میتونه از دنیای حقیقی هم گرم تر ، امن تر و واقعی تر باشه... ^_^



+فاطمه سادات عزیزم...ببخش که دیر شد آبجی گلم...نزدیک بود شرمنده ی محبتت بشم از دست این حافظه! این دفترچه یادداشتمو وقتی باز میکنم ک بخام چیز جدیدی توش بنویسم...ولی وقت نمیشه دوباره بش سر بزنم ک ببینم چ کارایی باید انجام بدم تااااا کار بعدی رو یاد داشت کنم باز! :دی

++دل منم براتون تنگ شده بود!! حالا اگه چرخ روزگار گذاشت دو دقیقه از دست من نفس راحت بکشین!! تقصیر من نیست ب خدا مجبور شدم!!نمیشد ب قولی ک دادم عمل نکنم ک! :دی

۱۶ نظر لایک ۶ ۰۷ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۰۶
❤❤ EXOYAS ❤❤

خوبم!

حتی اگه واقعا خوب نباشم ، به نفعمه که تظاهر کنم خوبم!

اینجا سیاره ایه ک فکر میکردم اگ روزی حالم خوب نباشه...کسی توش پیدا میشه ک دستمو بگیره و من براش مهم باشم...

اما...

دارم میترسم...

۱۶ نظر لایک ۱۰ ۰۵ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۲۰
❤❤ EXOYAS ❤❤

تو به روشنایی خورشید

و به درخشندگی ستاره

و به آرامش ماهی...

ولی من...

۱۹ نظر لایک ۹ ۰۱ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۱۵
❤❤ EXOYAS ❤❤

کجایی؟

نگرانتم...

درواقع نگرانتیم...

آخرین حرفایی که زدی همینجوری هِی داره یادم میاد و...

کم کم دارم خیلی زیاد میترسم...

یه حسی شبیه سیاهچاله...

بیا نجاتم بده از این حس...

۴۵ نظر لایک ۴ ۰۱ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۰۶
❤❤ EXOYAS ❤❤


من پیش از آنکه در آغوش پدرم نفس بکشم...عطر کتابهایش را نفس کشیده ام...

قبل از آنکه او بالای سرم باشد...کتابها بالای سرم بودند(ک مهمترین آنها قرآن بود)

کتابهایی ک دور تا دور اتاقم را پُر کرده بودند (پیش از آنکه من تصرفش کنم و صدای گریه هایم گوش فلک را کر کند ، کتابخانه ی آرام پدرم بود!)

از وقتی رنگها را تشخیص دادم ، جلد قهوه ای کتابی قطور و قدیمی را به یاد دارم که هرشب سوار بر دستان پدرم می آمد...ذهن خسته ام را می بُرد به سرزمین رویا و قبل از خواب ، بیداری عمیقی مرا فرا می گرفت...

اما گویا سرنوشت...چشم دیدن آرامشم را نداشت...!

وارد دنیای دیگری شدم اما کتاب را رها نکردم...یا شاید هم او بود ک پا به پایم می آمد...

اینبار کس دیگری برایم کتاب میخواند که تفاوتش با عاشقانه های پدرم زمین تا آسمان بود...!

چند سالی هم بود که کتاب آبکی می خواندم!

و چند سالی حتی همان را هم نخواندم...

و بعد از چندین سال...کتابی خواندم که...نه آموزنده است و نه هیچ نکته ی مثبتی درونش پیدا می شود...و نه مثل کتابهایی که در این چالش دودم پُربار است!

به هرحال سنی ندارم و برای خواندن لیست کتابهایی که تعیین کرده ام ، اگر به مقدار لازم و معمول زنده بمانم...وقت هست...!

کتاب مسلخ روح!

هیچ شرحی راجع ب کتاب نمی دهم...کوتاه ، مبهم و بدون شرح! مثل خود من...!

و اصلا پیشنهاد نمیکنم که بخوانیدش!به جای آن میتوانید کمی چشمهایتان را ببندید و به موسیقی های آرامبخش و روح نواز گوش کنید! :)

اما میتوانم کمی اندر احوالات خودم بعد از خواندن این کتاب بگویم...

حس آرامشی عمیق ، که ناشی از هم ذات پنداری با شخصیت اصلی کتاب بود...

ترسی مبهم و سرمایی تاریک...بازهم به همان دلیل!

علت دیگری که از کتاب خوشم آمد توصیفات عمیقش بود ک حس انزجار را در تمام وجودم القا میکرد...شاید هم آنچنان عمیق نبوده باشد و ای حجم از تاثیر گذاری اش بخاطر کم عمقی و تاثیر پذیری من بوده باشد!

و اما...

چون این چالش حرکتی مثبت و فرهنگ ساز است ، فکر میکنم بهتر است کتاب مثبتی را هم معرفی کنم...این یکی هم بسی تاثیرگذار است...!

کتاب وقتی نیچه گریست...


با تشکر از آقای تد بخاطر شروع این چالش و آقای مردد به خاطر این دعوت که بهانه ای شد کمی هم دردودل کنم :)

من هم از طرف خودم دعوت میکنم از دوستانم علامت سوال و سراسر گنگ و دیگر اعضای خانواده ی دیالوگی ها



+نمیدانم چرا(به قول خودمان) کتابی نوشتم...! :دی

++به امید روزی که نویسنده ای باشم که کتابی از من...و یا حتی خطی از نوشته هایم...تاثیر گذار باشد! (تازه دیروز اسباب بازی هایم را دور ریختم! این را گفتم که یادم بماند از حوالی ما هنوز بوی قرمه سبزی و شیر می آید!) :دی

+++اینگونه نویسی برایم جالب است...! خوشمان آمد!! ^_^


بعدا نوشت : عیدتون مبارک...من ک عید ندارم امسال...ولی امیدوارم ب شما خوش بگذره و شاد باشید! :)

بعداتر نوشت : لینک هارو یادم رفته بود بذارم :دی اضافه شد!

۱۸ نظر لایک ۷ ۳۱ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۳۰
❤❤ EXOYAS ❤❤


آرام قدم می گذارم بر پله های سفید رنگ خاک گرفته ای که به میعادگاه می رسانَدم...بالا و بالاتر می روم تااا...

۱۰ نظر لایک ۳ ۳۰ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۱۹
❤❤ EXOYAS ❤❤

کپی از وبلاگ فاطمه جون :

سلام بیانی های عزیز بیایین همگی برای بیماران سرطانی دعا کنیم مخصوصا برای دوست عزیزم لاله جان.. دعا کنید و هر چه زودتر داروهاش پیدا بشه و این پست موقته و نظردهی بسته س چون من مطمنم لاله عزیزم زودی زودی حالش عالی میشه پس اگه حرفی داشتید در پست بگو سیب بفرستید لاله عزیز هم میخونه و اگه امکانش هست ی قرار داریم امشب ساعت 22 همگی قرار عاشقانه داریم با خدای خودمون. زیارت عاشورا میخونیم ب نیت سلامتی همه بیماران سرطانی.. لاله قشنگم دوستت دارم رفیق دیدگاهی . صبور و امیدوار باش بهترینم دوستت دارم د وستت دارم

کپی با ذکر صلوات ازاد است .


+یه ذره دیر رسیدم...ولی هنوزم وقت هس...الان همه دارن میخونن...منم میرم بهشون برسونم خودمو...هرکی دوس داشت میتونه بیاد ^_^

۶ نظر لایک ۷ ۲۹ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۱۰
❤❤ EXOYAS ❤❤