آهو در گُل...!!

  • ۲۲:۳۶

یه اتفاق عجیب ولی باور نکردنی افتاد امشب...!!

بابام دفترمو دید!! همون دفتری ک نوشته هامو توش نوشتم!!

هیچی دیه!! من هرچی عین مرغ سر کنده ی یک پا ک در حال سرخ شدنه اینور جلز و ولز زدم ک نخوندش نشد!!

میگم بابا...حریم خصوصی و ازین حرفا را میدانی چیست؟؟ :دی

بم میگه انتَ و مالکَ لِاَبوک!! O_o

هیچی دیه!! عین آهو توو گُل مونده بودم!! :/

نمیدونستم چیکار کنم!!

انقدر رو مغز پدرم راه رفتم و تمام تلاشمو کردم ک عصبیش کنم...ولی ازونجایی ک من دخترشم دیه فولاد آبدیده شده بود!! :دی

با نهایت آرامش لمیده بود رو مبل و تا آخر دفترمو خوند!!

تهشم دفترو بست و چند دقیقه ب افق نگریست!!

گفتم باباجونی حالا ک ب حرفم نگوشیدین و خوندینش خو یه نظری بدین لاقل!!

گف باس تک تک بررسیشون کنیم!!

ذووووووووووووق کردم عین آهو!!

ولی بعد از اندکی تامل...یادم اومد ک متن عاشقانه هم بود توو دفترم!!! o_O

حالا من جوجوری ثابت کنم عاشق هیچ آهویی نبودم اونموقه؟؟!؟!؟ -_-

.

+دلیل اصلی این ک نمیخاستم بخونتشون اینه ک بابام خودش شاعره!! بعد خجالت کشیدم ک متنای منو بخونه شک کنه من دخترشم!! :دی امیدوارم خوب بوده باشم ب نظرش! ^_^

دختر ماه
وای]: 
چه خوبه از این دفترا ندارم[: ولی بجاش هر جایی که فکرشو کنی نوشتم ‌...[:
تصور قیافه پدرت و تلاش تو خیلی بامزه بود[:

من از هرجایی ک فکرشو کنی دارم جمشون میکنم توو این دفتر!!

بخش اعظمشونم توو کتابای مدرسه س!! نوشته های سرکلاسی! :دی

^_^

دختر ماه
عهههه منم!کتابام بیشتر از نکته پر از هر چیزاییه که اون موقع به ذهنم رسیده...
^_^

خخخخ

چ ژذذذذذاب!!!

چقد نقطه ی اشتراک داریم!! ^_^

Aieen N.City Zen
اون مرغه که جلز و ولز میکرد، حسه منه وقتی مامانم گالریمو که پر عکسای انسیتی بودو دید.. .
بعدش گفت این دختر کره ایا دیگه کین؟؟ 
دختر؟؟! :/
دختر ماه
عااره منم به همین فکر کردم[:
چش نزنیم خودمون رو....ماشالا ماشآلا :دی

ماششالا ب ما!

ماشششالااااااا...! :دی

آنیا
خیلی حس بدی به آدم دست میده وقتی کسی نوشته های شخصیش رو بخونه. 
ولی باتوجه به نوشته هایی که من از شما خوندم، فکر میکنم پدرتون از نوشته ها خوشش میاد.
در ضمن میتونی بگی مخاطب  اون نوشته های عاشقانه کسی نیست به جز خدا. 😊😊😊

لطف داری عزیزم ^_^

اتفاقا چند روز قبل از اون اتفاق با بابام راجب اشعار عاشقانه ی شعرا بحث میکردیم!!!

و من بهش میگفتم این که باور کنیم منظورشون از زلف یار و اینا عشق به خدا بوده یه کم سخته!! :دی

YacN
وااای چ باحال!!
خوبه بابات یه سری هم به دفترت بزنه باو بفهمه شوور داریD:

همه چیزو اونجا ننوشتم که...!! :دی

فاطمه باغملکی
امنیت نداارریم😆😆😆😆😆
واقن! :دی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
شعرهایم را می نویسم

و بعد...

میسوزانمشان!

حرف زدن با آهن های آدم نما

از سوت زدن کنار سوت قطار هم...

بیهوده تر است...!

Y.G.R
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan